تبليغاتX
انسانم آرزوست

انسانم آرزوست
 
قالب وبلاگ
نگاهت شایسته ترین بستر است

بر حجله ای 

که هماغوشی روحمان را 

شادباش می گوید.

س.ف

اسفند 1390

[ 91/01/30 ] [ 21:23 ] [ S.F ] [ ]
نگاهت، 


ترجمان ِ مهر ِ ایزدی و

معنای روان ِ نیک سرشتی خداوندگار  ،


و آغوشت 

گلوگاه انفاس حیات است.


زمین بدون آغوشت جای امنی نیست.


کلید سؤال تمام سائلین محبت، هرم دستان نوازش گر توست،


تو آبروی خلقت خالقی!!


20/ بهمن/1390 

س.ف


[ 90/12/23 ] [ 8:14 ] [ S.F ] [ ]
خدایم محکوم به مرگ بود


خدایت به دادش رسید.


بهمن ماه 1390

س.ف


[ 90/12/23 ] [ 7:57 ] [ S.F ] [ ]
روزگار بدی است،

هر کجا که پایت را می گذاری 

درست بر روی مدار شک و بی اعتمادی 

ایستاده ای.

و لعنت به این مغز من که همه معادلاتش

در نقطه شک درست از آب در آمده و می آید.

کاش خیلی چیزها را نمی فهمیدم

مثلا اینکه یک جای کار می لنگد

و تو فرشته ای !!!

اما ممکن است نامت ابلیس باشد،

ایمان دارم به اینکه تو فرشته ای!!

باور کن!




ادامه مطلب
[ 90/11/17 ] [ 14:22 ] [ S.F ] [ ]
گلشیفته فراهانی

هموطن هنرمند و آزاد اندیشم 

درود 

خوب می دانم که از عکس العمل برخی از هموطنان مان ناراحت نشدی!

آگاهم که به کوته فکری شان خوب واقفی و آنها و نظراتشان را نادیده می گیری!!

اما به عنوان یک ایرانی در برابر توانایی ات تعظیم و عذر خواهی می کنم

بابت هموطنان غیور و مسلمانی که:


- آگاه نیستند که نادانی شان، چه ضربه ای به دین شان خواهد زد!


- قسمت عریان بدنت را دیدند اما آن همه عظمت و سربلندی را نه!!


- به عنوان یک مسلمان نفهمیدند که خداوندشان فرمود :

  هیچ اجباری در دین نیست!  و  انسان را مختار آفرید!

  که اگر زن را به حجاب تن حکم کرد، مرد را به حجاب چشم مکلف نمود !

  و هرگز و هرگز درک نکرده اند که چرا یک ساعت تفکر برابر هزار سال

   عبادت است!!!!

- زن را به هر حربه ا ی به خلوتشان می کشند و هر چه لازم باشد

( حتی اگر کورسو انسانیت باقی مانده شان) را می دهند تا ...

تو فکر می کنی آن زمان ناموس و غیرت و دین را چه تعبیری می کنند!!


- احترام به تفکر و آزادی انتخاب دیگران نمی شناسند!

و . . .


گلشیفته جان سادگی و زیبایی ات را می ستایم،

توانایی و جسارتت را ارج می نهنم، 

و سپاس گزارم که بعنوان یک ایرانی موفق و آزاد اندیش

تداعی گر نام کشورمان ایران هستی!


نامت افراشته بر بلند ترین قله های افتخار بانوی ایرانی





[ 90/11/01 ] [ 7:20 ] [ S.F ] [ ]
گرگین های درنده و حریص

به قصد جسم نقاب عشق بر چهره می زنند و 

جان صدپاره می کنند.

شکار نیمه جان و

شکار چی در پی

شکار و نقابی

دیگـــــــــــر!!


پاییز 1390

[ 90/10/29 ] [ 6:2 ] [ S.F ] [ ]
مصیبت زدگان را نشان به 

فغان و مویه است!

اما آندم که مصیبت  یکباره

و به نهایت آوار می گردد،

انسان مبهوت می شود،

نه او را توان شیونی است

نه بیانش را یارای کلامی که مویه زاید!

و آن نقطه سرآغاز سکوتی است تلخ!

بس تلـــــــــــــــــخ ...



پ.ن:


پانزدهم دی ماه 

پنجشنبه،

ساعت 12:30

سیمین تموم شد!! 

روز شنبه هفده ام دی ماه

درست روز تولد تنها برادرش

به خاک سپرده شد!

و حالا چند روز دیگه 

درست بیست و هفتم دی ماه

بیست و دوسالش تموم می شه!!


خدایا ... 

 خیلی احمقانه است!!!

دست از سرمون بردار!!

این دو ماه باقی مانده رو 

بهمون مهلت بده نفس بکشیم، 

واسه امسال بسه دیگه!!


[ 90/10/22 ] [ 11:26 ] [ S.F ] [ ]
و امروز

ملکه زمستان

تو را زایید.

و آسمان به افتخارت اشک شادی

و نقل یخی بر زمین پاشید.

زادروزت خجسته

نر زاده ی بوران.


پ.ن :


دیوارها،

دیوارهای گنگ خوابزده

رفته ها، ای همه ی رفته های پوسیده و

مانده در عبور غربت شاپرکان سپید!!

من می آیم!

می آیم تا با کوله بار تمام غریبی ها

باز هم غریبانه و مغموم با تو بمانم.

با تو که سراسر احساسی و تبلور منجمد عاطفه!!

با تو که سراسر یخی وکوهی پر از احساس انجماد!!

کوهی پر از قلوه سنگ های حرف های درشت و بی مغز!!


سلام مسافر من، برای همیشه سلام!!

و من به خداحافظ ایمان دارم!

و خداحافظ سردترین سرود غروب های تنهایی است!

آیا باورش می کنی، اگر فریاد کنم :

با همه خداحافظ ها

به قدر همه ی خداحافظی ها

دوستت دارم!!!!!!


(نگاه گنگت بعد از خواندن هنوز ...)


پ.ن 1:

حافظ:

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش             وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش


11/ دی /1390

[ 90/10/12 ] [ 2:1 ] [ S.F ] [ ]
همه شب زنده دار و چشم براه

دو الهه،

یلدا بارش را زمین نهاد،

زایش مینو الهه زمین و

میترا الهه خورشید

پاداش چشم انتظاری نیاکانمان بود

در بلند ترین شب سال.

یلدایتان شاد و فرخنده باد.


حافظ :

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی           بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی




[ 90/10/01 ] [ 3:21 ] [ S.F ] [ ]
نگاه خیره شده مان

در حال مچ انداختن ،


کراهت نگاهش  تداعی گر

خنده دزد دریایی بود

که دندان هایش به یرقان مبتلاست.


با صدایی نرم و مردانه نجوا می کند :

« چقدر عوض شده ای دختر!!»


نگاهم کراهتش را دید می زند،

سرم را سنگین و آرام به تایید می جنبانم،

با صدایی بم و یخ زده می گویم :


« عوض شده ام، عوضی نه!!»



[ 90/09/27 ] [ 0:59 ] [ S.F ] [ ]
تو نر زاده ی بوران و

من ماده شیر آفتاب.


خوب یادم هست که گفتمت

نشان هایت را از تن ام خواهم زدود.


تو قدم هایت را سنگین تر برداشتی،

سردتر ،

خنده قهرمانانه دم آخرت که می گفت:

این ردپاهای یخی و سنگ شده را

هیچ آفتابی، توان آب کردن نیست.


و لبخند هوشمندانه من که فریاد زد:

با اولین برف تمام نشانه های یخی ات را

دفن خواهم کرد.


1390/09/22


[ 90/09/22 ] [ 11:17 ] [ S.F ] [ ]
 نه !!!

دیگر همتای ضعیفه ای رنجور

به پای مرثیه ی عشق تو مویه نخواهم کرد.

امروز آفتاب دختری زایید

از جنس شیر زنانی که افسانه شدند.

اسفند ۱۳۸۹

 

[ 90/09/20 ] [ 21:39 ] [ S.F ] [ ]

پیش تر های دور وقتی دیر به مدرسه می رسیدیم

یا غیبت داشتیم ، باید جهت توجیه مدرسه

با ولی رجوع می کردیم.

به زبان ساده خودمان: برو با بزرگ ترت بیا!

این توضیح یا توجیه را صرفاً جهت احترام

به دوستانی که در این مدت زمان جویا و نگران

احوالم بودند می دهم و بس.

...

چند روزی می شه که اینترنت گرفتم

و دلیلش هم تحقیق و بررسی برخی موارد بود و

به تنها چیزی هم که فکر نمی کردم همین وبلاگ بی نوا بود.

تا اینکه چند روز پیش از روی بی حوصلگی و بی کاری به سراغش آمدم.

شاید برای پیدا کردن خود پیشینم.

و در نهایت نا باوری دیدم که هنوز وبلاگ متروکه ام بازدید کننده دارد و

هنوز برخی از دوستان پیگیر نبودن و نگران احوالم هستن.

آخرین کامنت برای پنجشنبه 28 مهر1390 بود .

سپاسگزارم، حقیقتاً غافلگیر و شرمنده شدم.

 

و اما چرا رفتم و در این مدت چه گذشت:

دوستی داشتم که همیشه می گفت: از قوطی کبریت، چیزی

جز کبریت بیرون نمی یاد!!!

زمانی فکر می کردم این دنیای مجازی

برای ابراز خود حقیقی مان است که در دنیای

واقعی به هزاران دلیل پشت نقاب پنهان می کنیم.

به مرور فهمیدم برخی در این دنیای مجازی

رویایی از خودِ آرزوهایشان را بروز می دهند.

وقتی دوستی را دیدم که با کپی کردن و تغییر اندک

یا ایده گرفتن از اطرافیان، وبلاگش به سامانی رسید و

آمار بازدید از وبلاگ، برایش دغدغه و افتخار بود ،

وقتی حزب راه انداختند و جلسات مضحک و دروغ و

غرور شکل گرفت، و ...

سرتان را درد نیاورم نت زده شدم.

از اینکه  وبلاگ نویس باشم چندشم شد.

 

البته لازم به توضیح است که دوستان قلم بدست قابل

وبلاگ نویس، که شرافت شان ستودنی است را از یاد نبردم.

 

دلیل بعد : لبریز از احساساتی بودم

که نمی خواستم آشنایانی که 

 گاهی به وبلاگ سر می زدند از آن مطلع شوند.

و 1001 توجیه دیگر ...

 

من:

می گن خیلی تغییر کردم.

حالم خوبه.

بعنی یه جورایی دیگه درد رو به اندازه ای که

هست حس نمی کنم.

انگار این مدت که گذشت قرار بود

همه دنیا خراب بشه،

همه اطرافیانم رو بشناسم،

رویاهای لطیف و کودکانه ام رو خاک کنم،

و ... .

می دونی تو دنیا وقتی یاد بگیری

که به چیزی غیر خودت فکر نکنی

و قلبت رو بذاری زیر پات و احساست رو بکشی،

وقتی بی تفاوت باشی ،

می گن عاقل شدی، بزرگ شدی.

دنیا مجبورم کرد که بفهمم باید بزرگ بشم،

باید به همه با تردید و بدبینی نگاه کنم

و بفهمم طعم تلخ حقیقت اینقدر ها هم بد نیست.

حالا اینجام،

اینجا، در همین لحظه ،

نه در لحظه پیش و نه در لحظه پس.

 

[ 90/09/18 ] [ 4:33 ] [ S.F ] [ ]

آنقدر درد درون را در دل خود ریختم

تا که با درد هستی سوز خود آمیختم

تا جدا ماند من ِ در من ز هر بیگانه ای

از تو هم ای عشق بی فرجام خود بگریختم

برگ زردی بودم و در تند باد حادثات

کز تن هر شاخه بی ریشه ای آویختم

 

پ.ن :

دیشب یکی از دوستان بسیار خوبم  رو دیدم.

مدت ها بود ازش خبری نداشتم.

متوجه شدم تنها خواهرش رو از دست داده.

چرا باید این همه مدت از دوستی 

مثل اون بی خبر باشم

و وقتم رو با کسانی بگذرونم

 که هیچ ارزشی ندارند؟!

 

پ.ن ۱:

می گن اومدن و رفتن هر آدمی

توی زندگی یه حکمتی داره.

من هنوز حکمت وجود بعضی از افراد

رو واقعا نفهمیدم.

 

پ.ن ۲:

بهترین ها انتظارم رو می کشند.

خوشحالم که کم ترین ها خودشون رو

نشون میدن تا جاشون رو 

بهترین ها پر کنند. :)

 

[ 89/10/14 ] [ 17:0 ] [ S.F ] [ ]
سختی ها به ما می آموزد که زندگی را بیش تر قدر بدانیم،

گاهی از اینکه قدر زندگی اطراف را بشناسیم،

احساس ترس و تنهایی کرده ایم،

همانگونه که رشد کرده ایم،

زندگی دگرگونه می شود،

و این حقیقتی است پذیرفتنی،

آموختن بیش تر، رشد بیش تر به همراه می آورد،

آزردن، ترسیدن، تنها ماندن و گریستن،

منزل های راهِ آموختن اند،

درک احساستمان، زندگی را عرصه ی نبرد و پیروزی می کند،

گذران دوران سخت از تو همان می سازد که هستی،

یکی از مهم ترین گام هایی را که باید، برداشته ای،

آغاز هر روز نو، به تو می گوید که شایسته آنی که لبخند بزنی،

آغاز هر روز نو تو را بر این باور می رساند که می توانی

دل دیگری را شاد کنی،

زیرا این تویی که خوبی و زیبایی.

زیبایی درون توست و این زیبایی با حضور تو

جهان را از خود لبریز می کند.

شاد زی!

زندگی به تمامی در برابر توست،

زندگی از آن توست!

و فرصتی در برابرت که آن کس و آن چیزی باشی

که می خواهی!

( تریس سنکلر دایر )

 

 پ.ن:

خوبم !

همین!!!

[ 89/10/04 ] [ 17:33 ] [ S.F ] [ ]
یلدا آیین نیاکان ایرانی ماست ،

 خجسته باد

پ.ن:

همه چیز خوب است

و ما را هیچ ملالی نیست

 از دوری کسی ((حتی شما دوست عزیز))

 

پ.ن.۱:

حضرت حافظ در شب یلدا میفرمایند :

سحر ز هاتف غیبـم رسید مژده بگوش          که دور شاه شجاعســــت و می دلیر بنوش

شد آنک اهل نظر بر کناره میرفتــــــند           هزار گونه سخن در دهـــان و لب خاموش

 

 

[ 89/09/30 ] [ 16:3 ] [ S.F ] [ ]
بهم می گه : آدم هایی مثل تو یه روزی به کارهاشون می خندن

و اون روز، روزیه که هیچ کار دیگه ای جز خندیدن ازشون بر نمی یاد!

می خوام بپرسم :چرا؟ اما به جاش می گم: به نظر تو چی کار باید بکنم؟

می گه : یه جوری بمیر که به خاک هم بر نگردی.

دلم می خواد بپرسم: چرا ؟ اما به جاش می پرسم: مثلا چه جوری؟

می گه : خودت رو آتیش بزن.

می پرسم : چرا؟ جواب می ده: واسه اینکه خاک حیفه که تو

جزئی از اون بشی!!!!!!


فکر می کنم خودم راه های بهتری واسه مردن سراغ دارم.

بهش می گم: احتمال مرگ با خودسوزی زیاد نیست. واسه چی با درد بمیرم؟

من راه های بهتری سراغ دارم، وقتی خبردار شدی مردم جنازه ام رو آتیش بزن

و خاکسترم هم بریز توی یه صندوق که با طبیعت و کائنات یکی نشه.

می گه پس هزینه صندوق با خودت!!!!!


هه! من اون صندوق رو دارم.

یه روزی برای حفظ یادگاری های خاص خریده بودمش، اما همه ردپاهای گذشته رو

سپردم به سطل زباله!!!حتی اون هایی که واسم یه روزی خیلی خیلی با ارزش بودن

و اون صندوق هنوز خالیه.


بهش می گم : صندوقش آماده است.

تماس قطع می شه، بدون اینکه بفهمم و بپرسم : چرا؟!!!


مرگ یه حقیقته، اما خیلی ها در مورد مرگ من با حسرت حرف می زنند

نه با اکراه!

و حالا این دخترک به مرگ فکر می کند،

اما دلش می خواهد زمان مرگ کاملا آراسته و ظاهری زیبا داشته باشد،

این دخترک به مردن های قطعی، راحت و به غایت زیبا فکر می کند.


نمی دانم خوب است یا بد که هیچ چیز و هیچ کس نباشد که

 انگیزه ای برای ادامه این دم و بازدم باشد.

نمی دانم چقدر خوب است که هیچ چیز خوشحالش نمی کند.


به دخترک نگاه می کنم،

موهایش را کنار می زنم ،

خیره در چشمانش می پرسم:

هی، دختر، می خواهی تسلیم شوی؟


با تردید نگاهم می کند.


با خشم و امید، با صدایی که بلند تر از حد معمول است

به او می گویم :

پس من چی؟ من دوستت دارم!

کم نیار دختر،! قوی باش! مثل همیشه!!

حداقل به قوی بودنت جلوی کسانی که ردت می کنند، تظاهر کن!!

ترکشان کن، 

و زندگی را با نفسی عمیق به تن جادوئی ات هدیه کن!

همه این دنیا ، تمام شگفتی های طبیعت،

به خاطر وجود تو آفریده شده.

چه اهمیتی دارد نظر و حس کسانی که به وجود فرشته ای چون تو

حسادت می کنند؟!

اگر می خواهند نباشی،

اگر می خواهی نباشی،

آنقدر بمان،

آنقدر استوار بمان تا خار چشم شان شوی!

همه را ترک کن، دستت را و عشقت را تنها به من بده،

روزی حسرت ذره ای از محبتت آنها را خواهد سوزاند!

چمدانت را ببند دخترک،

آن را پر از امید و عشق کن.

به زیبایی های دنیا لبخند بزن.

اگر انسانیت را نیافتی، انسان ها را ترک کن

نه انسانیت را.

خدا شکست ناپذیر است،

و تو خدایی، خدای رحمت و محبت.


قلب دخترک را لمس می کنم،

می تپد، می خندد و استوار است.

هنوز خنده کودکی او را می خنداند،

هنوز نوازش حیوانی او را لبریز می کند،

هنوز طبیعت را با لذت می کاود و می بلعد.

حال می داند که سنگ های کف رودخانه

منتظر لمس پاهای عریان و با محبت اویند.


حالا خیلی چیزها انتظار عشق او را می کشند،

هر چیزی که انسانی به بلوغ نرسیده باشد.


پ.ن:

می رسیم آخر خط و افسانه وا ماندن ما

همچو داغی به دل خاطره ها می ماند.

[ 89/09/07 ] [ 22:9 ] [ S.F ] [ ]
گریه نکن،

اون مرده،

وقتی گذاشتن اش توی قبر

باهاش خداحافظی کن

و فراموشش کن

و دیگه هرگز گریه نکن!!!



پ.ن:

اون مرده!!!!!!

فراموشش کن!!!!!!!!

فراموشش کن!!!!!!!!

فراموشش کن!!!!!!!!

فراموشش کن!!!!!!!!


پ.ن1:

دنیا رو همین جوری که هست

با همه اتفاقات خوب و بدش

باید پذیرفت و بهش لبخند زد.

نمی دونم چند درصد آدم ها توی این دنیا

هنوز هم می تونند  واقعا بخندن.

دردها آدم ها رو قوی و قوی تر می کنه!

من از همه این دردها استقبال می کنم.



[ 89/08/30 ] [ 13:39 ] [ S.F ] [ ]
انسان نرم و لطیف زاده می شود

و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.

گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم وانعطاف پذیرند

و به هنگام مرگ خشک و شکننده.

پس هر که سخت و خشک است

مرگش نزدیک شده

و هر که نرم و انعطاف پذیر

سرشار از زندگی است.

سخت و خشک می شکند.

نرم و انعطاف پذیر باقی می ماند.

 

پ.ن:

همیشه معتقد بودم

کاری رو باید انجام بدم

که درست باشه

نتیجه خیلی مهم نیست

مهم اینه که کار درست رو انجام دادی

و جایی برای افسوس خوردن

تو ذهنت باقی نمونه.

آخرین اتفاق هم افتاد.

و من نمی دونم

شکست بود یا یه نوع پیروزی؟

در هر صورت من کاری رو انجام دادم

که به نظرم کاملا درست بود.

 

پ.ن ۲:

از امروز هفته ای حداقل سه تا پست می ذارم.

به عبارت بهتر

من برگشتم

پر انرژی تر از همیشه

و پر از چیزهای جدیدی که یاد گرفتم.

 

پ.ن۳:

می رسیم آخر خط و

افسانه وا ماندن ما

همچو داغی به دل خاطره ها می ماند.

 

[ 89/08/27 ] [ 16:25 ] [ S.F ] [ ]
بدترین اتفاق دنیا این است که

دل به کسی بدهید که اصلا بویی از محبت نبرده است.

[ 89/07/28 ] [ 16:26 ] [ S.F ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
---------------------------------------------------------------------------------