تبليغاتX
انسانم آرزوست!!

دلم جایی  میخواد که فقط و فقط برای خودم باشه.

که خونم باشه.

که  بوی سیگار پیچیده باشه همه جاش.

که اگر کسی اومد،

تو کاسه سفالی ای که انگشتام ساخته  براش آب خنک ببرم ...  

که گاهی فیلم های خسته کننده ببینم توش.

که کتاب همه جاش ریخته باشه....

که یک قفسه داشته باشه با بطری های رنگارنگ...

که همه جاش موسیقی پیچیده باشه...

بی نگاه دیگری.

که توش گیتار  به حد مرگ نواخته بشه. 

که ته چشمام قهوه ماسیده  باشه و

هیشکی نباشه که بپرسه چرا....

که رو به قبله بیفتم  ...

که توش کسی منتظرم نباشه.

 خونه ی خودم.

+ نوشته شده در هفدهم آبان 1388ساعت 15:59 توسط ناشناس |

همه دلخوشیم به گذر زمانِ

و امید به یک معجزه.

اوضاع بد نیست، خوب هم نیست.

می گذره دیگه.

با تداعی خاطرات،

با کار، اتلاف وقت و ... .

خوبی اش اینه که زود می گذره.

یه حسی بهم می گه دارم می رسم به پایان راه.

نمی دونم.

می ترسم از اینکه برای قطعی شدن این حس

پا پیش بگذارم.

توی زندگی دلبستگی خاصی ندارم.

اما خوب نمی دونم وقتی بگن آخر خطی،

زندگیت چه شکلی می شه.

الناز هم رفت.

نمی دونم دوباره کی بر می گرده.

باید با دلتنگیش ساخت.


پ.ن 1:

مدتیه گم و گور شده.

چه ساده توی روزمرگی زندگی غرق می شیم.


پ.ن 2:

اگر باز ابر و باد و مه و خورشید و بر و بچه ها

مانع نشن، چهارشنبه صبح راهی می شم

به سمت مشهد.

تا اینجا و الان که همه برنامه ها درسته.

از اینجا به بعدش امیدوارم باز اتفاقی

نیافته که شاخم در بیاد.

پ.ن3:

یادت بخیر


+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1388ساعت 16:36 توسط ناشناس |

نمی دونم چرا نمی تونم مثل اکثر آدم ها باشم!!!

چرا نمی تونم نسبت به آدم ها بی تفاوت باشم.

کی گفته که من همیشه باید خوب باشم.

نمی خوام.

می خوام روی خواسته هام پا فشاری کنم

اما دیگه حالی برام نمونده.

دلم می خواد مثل قبل

به خاطر چیزهایی که دوستشون دارم

به خاطر خودم مبارزه کنم

لجبازی کنم

بگم این رو می خوام و بس!!

اما ......

وقتی عشقی نداری!

وقتی همه با شرط دوستت دارن!

وقتی انگیزه هات کم می شه!

نمی شه.

حالی واسش نیست.

شاید وقتی دیگر!!

پ.ن:

رفت از دل من ، چرا نشاط و شادی یارب

این صبر مرا ،به من چگونه دادی یارب


به جوانی ام چه کرده اند که گمان کنم که پیرم

در آن اولین نفس ، غم به صد هوس، آشنایم شد


پ.ن 1:

امروز هم می گذره .

تا الانش که هی بد نگذشت.


پ.ن 2:

می خواستم امشب برم مشهد.

احتمالا به هفته بعد موکول می شه.

+ نوشته شده در هشتم مهر 1388ساعت 18:5 توسط ناشناس |

از وقتی پائیز شروع شد

از وقتی بارون زد

یه آرامش خاصی اومد سراغم

دوباره با خودم آشتی کردم

ساکت و صمیمی.

چقدر دلم واسه خودم تنگ شده بود.

با تمام وجودم تنهایی می خوام و سکوت.

دلم می خواد خودِ خودم باشم.

دیگران فکر می کنند که بی تفاوت و سرد شدم.

اما خودم یه آرامش و حس خوبی دارم.

بعد از اینکه امید از ایران رفت بیشتر به خودم اومدم.

این روزا دلم می خواد بشینم کنار پنجره،

با یه لیوان چای یا قهوه،

یا یه قوطی آبجو هوای پائیز رو با دود غلیظ سیگار

با تمام وجود ببلعم و به هیچ چیز ، هیچ چیز فکر نکنم.

این روزها شاید اولین پائیزی باشه که دلتنگ هیچ کس جز خودم نمی شم.

این روزها خاطرات آزارم نمی ده.

حتی دلم نمی خواد در مورد اشتباهات و موهومات سیاسی

دیگران ، قانعشون کنم و بهشون بفهمونم که اشتباه می کنند.

هر چند که گاهی این شبکه های طنز این حکومت مجبورم می کنه

سکوتم رو بشکنم و اصول دموکراسی رو زیر پا بذارم

و چندتا فحش نثارشون کنم.:)

این روزها دوباره ولع خاصی برای سیاه کردن کاغذهای سفید دارم.

برای نور شمع و بوی عود و دود سیگار.

برای شب زنده داری.

خدای خوبم بذار این آرامش رو حفظ کنم و دوباره برگردم به خودم.

کمکم کن.


+ نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت 14:41 توسط ناشناس |

این روزها لبریز از کوچه ام؛

کوچه‌های ِ خلوت ِ شبانه‌

کوچه‌های ِ پاییز و پرسه

کوچه‌های ِ خوب ِ با تو قدم زدن؛

با تو هوای ِ باران را نفس کشیدن

 پ..ن :

پاییز را زنده بودن، بزرگ موهبتی است! زنده‌تر بودن! زنده‌تر بودن از همه‌ی این سالیان!

برایتان آرزویش می‌کنم!

حضور هزار رنگ و معطر پاییز مبارکتان باد! که عشق، که انسان، که تمام ِ تمام ِ زیبایی در پاییز آفریده شده است!

پ.ن2 :

کاش می شد ....

پ.ن3 :

یه نفس عمیق ،

حبس هوای پائیزی توی سینه ات ،

مرور خاطرات،

لطافت پائیزی،

و تو ........ .


+ نوشته شده در یکم مهر 1388ساعت 18:6 توسط ناشناس |

زندگی چون فاحشه ای زیاست که هر کس هرزگی او را ببیند زیبایی اش را ستایش می کند!
----------------------------
جهان حماسه زندگی زنانی است که با بدی ذات مردان می جنگند و باز هم برای یک ثانیه به اشتباه از آنها آدمهایی قابل اعتنا می سازند...
----------------------------
آنقدرآدم شدم که حتی به اغوای ابلیس، حوا ترین سیب این باغ در باورم چیدنی نیست

Home
Email
Night Skin